راه است راه و هزار چاه بين راه
بي خضر گم شديم هم اينك ميان راه
يوسف به چاه و زليخاست بي خبر
يعقوب منتظر چه نشستست بين راه
يوسف به چاه رفته و دزدان دل هنوز
دل مي زنند از اين راهيان راه
يوسف به چاه و چه بسيار كاروان
هردم گذر كنند از اين چاه بين راه
يوسف به چاه و هزاران عطش شده
در راه چاه گم شده اند در ميان راه
يوسف به چاه و هزاران به اين اميد
ره مي روند تا كه نظر آورند به چاه
يوسف به چاه و چه بسيار زخم ها
ماندست بهر پا و دل راهيان راه
يوسف به چاه و چه بسيار چشم ها
گشتند هر كجاي به جز چاه بين راه
يوسف به چاه همه در پي غلام
دلقي فكنده اند كنون در ميان چاه
يوسف به چاه و صدايي ز ناي آه
پر مي كشد ز داغ كسي از ميان چاه
يوسف به چاه و دلق تمنايي از عطش
مي آرد از نهان يوسف ما يك صداي آه
يوسف به چاه و راهروان ني به صيد اوي
بلكم براي خويش بپرسند چيست آه
يوسف به چاه و اه كنان در ميان چاه
صد ناله دارد از اين ره روان راه
يوسف به چاه و ديده يعقوب خشك گشت
زيرا كسي نگشت پي يوسف ميان چاه
هان اي عزيز نقل يوسف و چاه اين زمان ماست
ماييم دلق و هم ماييم چاه راه
يوسف به خويش نيفتاد اندرين
بل چاه بود كه يوسف ما را گرفت راه
آنكس كه در ميان چاه خودش سر فرو نكرد
كي راه جويد از اين راه بي پناه
آنكس كه گشت در ره ديگر به صيد او
هم راه گم نمود و نفهميد سٌر چاه
آنكس كه در سياهي خود يك نظر نكرد
هرگز نيافت نور ولايت ميان چاه
آنكس كه حرم عطش عاصي اش نكرد
نشنيد آه ز مرد ميان چاه
آنكس كه دلق طلب بر درون نكرد
پيدا نكرد يوسف خود را ميان راه
لوطي به آه سينه خود گوش جان بده
بشنو تو گريه هاي خدايي ز عمق چاه
هرگز نگرد در صف عشاق، روي او
بنگر به خويش كه بيابي ز خويش راه
نوشته شده توسط لوطی در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 23:31